تبليغاتX
شکوه ی ناتمام...
این منم پسری از دیار مشرق زمین



یک نفر ... یک جایی ...
بعضی وقتها آدم باید از اونچه توی دلشه حرف بزنه و گرنه حرف ها میان قلنبه میشن تو گلوی آدم ((افسرده)) میشه!!!

یک نفر ... یک جایی...

تمام رویاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه که زندگی واقعا با ارزشه پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش

یک نفر ... یک جایی ... در حال فکر کردن به توست


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 1:58 توسط جلال زندی |


هرگز جوابم را نده!!!

سلام به تنهاترین سکوت من

سلام به آسمانی که خیال پرواز دارد ولی پرواز در اوست نه او در پرواز

صدایم کن تا انتها

وجودم مال تو نیست که بهانه ای او را می گیری

آری

من اسیرم

من اسیر غربت های بی گناهی هستم که در چشمان کسی دیگر دیدم

اشتباه

آری تو اشتباه کردی

که موج خروشان دلت را به جزیره در بند من کوباندی

من خود اسیر هزاران موج تنهایی ام

هنوز دریایی خروشان دل من را ندیدی که بهانه دوری می گیری

آیینه ی وجودم باش که با تو بشکنم

اری من شکستم و به اعماق وجودم رسیدم

به نبودن رسیدم که از بودن با تو بهتر است

شک نکن

غربت زیباترین لحظه ای است که تو داری

تنهایی آرزوی من است که با تو گم می شود

تو از احساس گفتی و من از اغماض

آری من گذشتم از تو و بودن با تو

ولی بدان

خورشید هنوز می تابد

باد همچنان می وزد

باران ولی هنوز نباریده

ای کاش تو را در زیر باران می دیدم تا می فهمیدم که آیا ....؟

نه

ولی بدان صداقت هنوز آبی است

سکوتم را نشانه نبودن نگیر که من هیچ وقت نبودم

تو آن موج خروشانی که ساحل را نمی بیند

چشمانت را باز کن تا برویم به انتهایی نبودن تا از نو آغاز کنیم

آری از نو آغاز می کنیم

بیا با نبودن بساز که آشنا ترین واژه از جنس باران است

عشق

برایت می نویسم که عشق چیست که در خودت می بینی یا نه؟

عشق یعنی باد و باران را همصدای خود بدانی

عشق یعنی قطره ای از چشم تو

عشق یعنی رفتن

عشق یعنی صدای ناله های شبانه ای که من برای تو آواز می کردم

عشق یعنی در جفای یار بودن

عشق یعنی زجر اندر نگاه تو

عشق یعنی مرگ عاشق

عشق یعنی انکسار واژه ها

عشق یعنی بنویس یک روز چه خواهی کرد گر به باران برسی

آری برایم از باران بنویس

بنویس که اگر روزی برای تو باران بارید چتر شکسته ات را باز خواهی کرد یا نه

بنویس که هنوز به رسیدن رسیده ای یا نه؟

ولی هر گز جوابم را نده


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 11:56 توسط جلال زندی |


آش شله قلمکار
خب امروز از همه جا و برای همه بنویسم...

برای دوست خوب و مهربونم آ.مراد ویسیکه راهی سفر ۲ ساله خودشه...میخوام بگم باید تو زندگی محکم قدم برداری ...من وقتی داشتم می رفتم سربازی ۵ ماه از حالای تو کوچیکتر بودم و ۱۵۰ روز بی تجربه تر ...تو دانشگاه رفتی اما من از پشت میز و نیمکت مدرسه پا شدم و تک و تنها رفتم دیار غربت ...(پادگان آموزشی ۰۳ عجب شیر یادت بخیر)شاید تو یادت نیاد ...آخه همو نمی شناختیم...به هر حال وقتی برای تو قدم رنجه کردن و بردن ثبت نام و آلان هم با خدم و حشم فرستادن بری زیاد هم ترسو نباش ...تحمل کن اگه حتی تحمل کردنش جرمه

برای شرمین ...عزيزم من باورم نميشد که يکی ديگه هم توی اين دنيا از نبودنت غصه دار شده و اونم کسی نيست بجز هه لو ...ميخواستم بهت بگم محکم باش و زودی از اون غار بيا بيرون...خيلی ها اين بيرون چشم انتظار هستن

برای ماهی خانوم...چرا اينقدر دير دير آپ ميکنی خواهر جون...با ما به از اين باش که با خلق جهانی

برای آفتاب که برای خودش فیلسوفه ...قشنگ می نویسه و ذهن خلاقی داره حیف که بعضی وقتها در درک مطالبش کم میارم حالا نمیدونم بخاطر اون یکی دو سال کوچیکتر بودنه یا اینکه بنده ...بعله دیگه...عقب مونده تشریف داریم

برای همه دوستای گلم...زمستون داره از راه میرسه و...آی خداااااا آخه من چیکار کنم  آنفولانزا دست از سرم بر نمیداره...راستی نونو جون هم سرما خورده بودبهتر شدی آبجی جون؟

از دوستای دانشگاه بگم که وقتی بهشون گفتم این جمعه بریم کوه آبیدر اینطوری شدند

و خوابشون برد

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 12:22 توسط جلال زندی |


اردوی علمی مریوان
بچه های مرتع و آبخیزداری جهت بازدید از درختان و پوشش درختی ناحیه رویشی زاگرس روز جمعه 11/8/86 به اتفاق استاد مربوطه این درس خانم سلیمی به منطقه مریوان عازم شدند

درطی این بازدید انواع و اقسام گونه های مختلف بلوط ,زالزالک , گردو و پسته را از نزدیک بررسی کردیم

در کل اردوی خوبی بود و بچه ها راضی بودند چون هم بار علمی داشت هم اینکه با طبیعت زیبا و چشمگیر جنگلهای مریوان تجدید روحیه ای کردیم.
عکسهای جالبی از منظره ها گرفتم , جاتون خالی خیلی حال داد .من از انرژی زیاد بچه ها تعجب میکردم.تو اتوبوس همش رقص و بزن بکوب بود
برگشتنی دخترهای همکلاسی به پسرها گیر داده بودن که همسر آیندتون کیه؟؟؟
بچه ها هم یا طفره میرفتن یا ناچارا یه چیزی میگفتن
به من گیر داده بودن که : آقای زندی تو دیگه وقت ازدواجته تا کی میخوای مجرد بمونی؟
بابا بی خیال دست از سر کچلمون بردارید...مارو چه به ازدواج؟؟؟؟آخه کدوم آدم عاقل میاد با ما ازدواج کنه؟
 یه عکس از بچه ها گذاشتم که تو ادامه مطلب میتونید ببینید.

ادامه مطلب...

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 و ساعت 0:20 توسط جلال زندی |


خداحافظی هميشه تلخه

وداع

میروم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
 ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خونین دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

دوستان...!یاران باوفای من...!

میخوام آزمون کارشناسی ارشد شرکت کنم ,ناچارا نمیتونم زیاد آپ کنم

از اینکه تو این مدت نتونستم به همتون سر بزنم شرمنده ام

من هر وقت بتونم بهتون سر میزنم ,دلم واستون خیلی تنگ میشه

آفتاب, ماهی (زینب), هاوری ,دلسوخته(فاطمه), نونو ,پردیس ,شرمین, عرفان ,محمد و همه عزیزانی که همراه من بوده و هستید ,دوستتان دارم و براتون آرزوی موفقیت دارم

واسم دعا کنید

داداش کوچیکتون جلال


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 18:57 توسط جلال زندی |


اي نشسته درخيال من...با توام مسافر شهر غربت
شب مثل همیشه خاموش و آرام است ماه با نور پریده رنگ خود در میان آسمان می درخشد از دو صدای لغزیدن آب مانند ناله مرموز و آرام کودکی که به دامان مادر پناه برده و گریه میکند بگوش می رسد.همه جا را خاموشی فراگرفته بجز روح من که در آن طوفانی برپا شده و آزارم می دهد مدتیست خود را دچار انقلابی عظیم میبینم میخواهم دایما بگویم و بنویسم اصلا دلم نمیخواهد بخوابم میخواهم دیده برهم گذارم و ساعتهای دراز به رویا فرو روم.

در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟در گرمی دستهایت چیست که دستهایم آنرا میطلبد؟درآینه چشمهایم بنگر چه می بینی؟آیا میبینی که تو را می بینند؟صدای طپش قلبم را می شنوی که فریاد میزنند ((دوستت دارم )) دوست ندارم که بگویم دوستت دارم ...دوست دارم که بدانی دوستت دارم.


 


 


و دوباره عشق متولد شد      


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت 13:49 توسط جلال زندی |


خدایا من الان لب پرتگاهم.چیکار کنم؟؟

قصه ما و خدا مث قصه اون ماهي ميمونه كه هر روز به خاطر دوري از دريا اشك    مي ريخت و گريه ميكرد .

آخرشم تو اشك خودش غرق شد و فهميد دريا چيزي نيست جز اشكاي ماهيها . ما با خدا فاصله اي نداريم جز خود !!

اگه خدا تا لبه یه پرتگاه خطرناک تو رو برد فقط بهش اعتماد کن.

چون یا تو رو از پشت میگیره

یا پرواز کردن رو بهت یاد میده.

خدا جووووووني اينقدر بهت نياز داااااااااااااااااااااااارم كه نگووووووووووووو. دلت مياد جلال رو تنها بذاري؟ جلال دلش غصه دار ميشه اگه  باهاش قهر كني آخههههههههههه...... آشتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 22:25 توسط جلال زندی |


سلام نازنينم مهربانم (خدا جوني با خود خودت هستم...)

چشمهاي تو تيله هاي روشني هستندوحکم دوخورشيدي را دارند که هميشه در افق آرزوهاي من ميدرخشند. فروغ چشمهاي تو آرمانها وآرزوهاي من هستند.جاذبه هايي که از فضاها وراههاي دور به هم ميرسند.تمام گلايه هايت و تمام کلام ناگفته ات درسکوت آن چشمان هميشه خيره ات با وجود اينهمه فاصله برايم مفهوم و آشناست. من هرشب براي تو نامه مي نويسم وصبحها قبل از اينکه افتاب به کوچه مابيايد آنرا به پاي گنجشکي مهربان مي بندم تابه تو برساند.آيا نامه هايم را مي خواني؟ 

                                          

براي تو مي نويسم.براي تو که معناي باران را ازناودانها نمي پرسي وهيچگاه با کوهها قهرنميکني.براي تو که پنجره را بخاطر ديدن خورشيد دوست داري وبه ياس بخاطر اينکه بوي يار رادارد احترام ميگذاري.در تنهائي  سرشار ازحضور صميمانه تو اينک من اعتراف ميکنم.دراتاق ساکت وتاريک هرگاه من نگاه توراشعر ميکنم اگر کلمات همراه من نباشند دلم مي پوسد. اگر فرصت نوشتن را از من بگيرند مثل درختي که به شوره زاري دور تبعيد شده باشد خشک مي شوم. اگر کلمات از من بگريزند ومرا تنها بگذارند از درون ميگدازم.من شب وتنهائي را با کلمات دوست دارم.براي تو مي نويسم.آيا نامه هايم را مي خواني؟    

براي تو مي نويسم . براي تو که ازتمام بهارها به فروردين نزديکتري.براي تو که از همه ارديبهشتها به بهشت شبيه تري. براي تو که پائيزرانيزدوست داري وزمستان را ازخانه ات نمي راني.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 22:18 توسط جلال زندی |


عزیز مهربانم

جايت بيش ازهمه درکنارم خاليست.

 اي ساده ترين بامن

 صداکن مرا.صداي تو خوبست.صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است که درانتهاي صميميت حزن مي رويد.

روزها مي روند و مي آيند.ابرها فرو مي ريزند وگنجشکها پير مي شوند. من يقين دارم اگر امروز پنجره روحم را به سوي تو بازنکنم هرگز با پرنده ها همسفر  نخواهم شد.

هرشب دراتاق کوچکم به يادت فانوسي مي سازم و آنرا به دورترين ستاره هديه مي دهم . تو ازصبح زيباتري و اول همه دفترهايم طلوع مي کني.تو از همه خورشيدها بزرگتري ودرابتداي همه آه هايم  می درخشی

 

خدا جوووووووونييييييييي دلم برات تنگيده. با من حرف بزن...


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 15:24 توسط جلال زندی |


همیشه قدرتمند باشید
تا حالا فكر كردين كه چرا يه مدت توي جاده زندگي با يكي هم مسير مي شين ، بعد سر يه دو راهي هر كدوم مسير تازه اي رو انتخاب ميكنيد ؟

قطعاً توي اين هم مسيري ، تنهائي هاتون رو با هم قسمت كردين ، شادي هاتون ،...

گاهي وقتها كه تو راه گم شدين ، پناه همديگه بودين ...

يك وقتهائي كه يكي تون از ادامه راه خسته ميشد اون يكي هولش ميداد ، زير بال و پرش رو ميگرفت و بلندش ميكرد ، يا اينكه يه جاهائي خسته ميشدين اما هر كدوم به عشق همسفري با اون يكي ، شونه به شونه با هم راه ميرفتين و ادامه مي دادين

همه چي خوب پيش ميره ، تا اينجا نقشه زندگي هر دوتون يكي است .اما ميرسين به يه دو راهي ، نقشه رو نگاه ميكنين ، از اينجا به بعد نقشه هاتون با هم فرق داره

فكر ميكنيد اگه تو راه بمونين كسي نيست به جلو هولتون بده
كسي نيست زير بال و پرتون را بگيره...
يا فكر ميكنيد اصلا به عشق كي بقيه راه رو برم ؟؟

اما گروه ديگه اي هستند كه به خودشون ، به حسشون ، به درسهائي كه تو اين گمراهي گرفتن اعتماد ميكنند و سعي ميكنند ادامه راه رو با اتكا به نفس طي كنند.

اونا يه فرقي دارند و اينه كه ميدونند بايد از درسهايي كه از همراهشون تا به اينجا گرفتند براي ادامه راهشون استفاده كنند . اونا باور دارند هيچ همراهي بي هدف نيست

اونا به راهنماي اصليشون ايمان دارند ، اعتقاد دارند كسي بالاي سر خودشون و همراهشون هست كه جاده زندگي رو براشون امن ميكنه.پس با خيال راحت به راهشون ادامه ميدن .اين دسته باور دارند اون راهي رو كه تا به اين جا طي كردند باعث رشدشون شده...

خيلي جاها دلتنگ همراهشون هستند ، اما از كجا معلوم ؟ شايد اون دو تا بايد قوي تر بشن ، هر كدوم مسيرهاي تازه اي رو طي كنند ، درسهاي جديد ياد بگيرند ، آماده بشن تا اين درسها رو به يكي ديگه ياد بدن ، اون وقت دوباره سر يه دو راهي كه قراره يكي بشه ، كنار هم قرار بگيرند و ادامه راه رو با هم طي كنند...

همه و همه براي رشد ماست ، يه وقتهائي يكي ، همراه خوبي براتون نميشه ، براتون پشت پا ميگيره ، يه وقتائي هولتون ميده تو چاله ، يه جاهائي توي تاريكي شب تنهاتون ميذاره......همه اينها قلبتون رو به درد مياره ، اما وقتي مسيرتون رو ازش جدا كردين و تو راه جديد قدم ميذارين ، حواستون رو جمع ميكنيد ، چاله ها رو ميبينين ،حواستون هست كه توش نيفتين ، دقت ميكنيد كه همه تكيه گاهتون رو به يكي ندين كه اگه يه وقت شونه خالي كنه با مخ زمين بخورين ...

اينبار ديگه ياد گرفتين تو تاريكيها از خودتون مراقبت كنيد ، تجربه هاتون ، مثل يه فانوس جلوي پاتون رو روشن ميكنه
حالا ميبينين كه چقد رشد كردين ، اون وقت براي اون همراهتون هم دعاي خير ميكنين چون ميفهمين اونم مربيتون بوده و درسهائي بهتون داده كه حالا به اينجا رسيدين

درسته !
هر راهي كه تو نقشه زندگيتون مشخص شده هدفي رو تو دلش داره و هر همراهي كه تو اين راه كنارتونه ، مربي شماست كه درسهاي زندگي رو بهتون ياد ميده و اين شما هستين كه با اتكا به خودتون و با اعتماد به مسيري كه كائنات براتون در نظر گرفته انتخاب ميكنين كه تو جاده زندگي قدم بذارين و مسير تازه زندگيتون رو مشخص كنين

موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 2:36 توسط جلال زندی |